- نامه های خط خطی">
|
نامه های خط خطی يك بار زندگي مي كنيم و تنها در زمان زيستِ خود مي توانيم آن را بنگاريم. خط خوردگي ها، زخم هاي زندگي است كه پابرجا خواهد ماند.
| ||
|
[ چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱٤٠٠ ] [ ۳:٥٠ ب.ظ ] [ خورشید شیری ]
چه زود ماهی قرمز سفره هفتسینمان را فراموش کردیم!
یادت هست؛ چند روز مانده به عید؛ جلوی گل فروشیها میایستادیم و ماهیها را برانداز میکردیم و میگفتیم: "این قشنگه؛ نه، این قشنگتره؛ اون پولک سفیده با دم فرشتهای چقدر نازه..."
اما امروز، فقط چند روز از آن روز می گذرد. ماهی قرمز، داخل تنگ بلور، گوشهی سفره هفت سین، تنهای تنها.
------ اینها را گفتم که به یادم داشته باشم:
دوست دارم خدای مهربانم؛ منبع: تبسم غروب شهدا [ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٤ ب.ظ ] [ خورشید شیری ]
کفتر جلد خستگی هامو بگیری ،
غم چشمامو بگیری درد و از تنم بگیری ، بزارین برم از اینجا بزارین برم از اینجا... جنگ من با تن تمومه ، بردن و باختن تمومه بزارین برم از اینجا ، موندن و رفتن تمومه نمیخوام ، آه ، نمیتونم... به لبم رسیده جونم.. نزارین اینجا بمونم ، بزارین برم از اینجا بزارین برم از اینجا... خستگی هامو بگیری ، غم چشمامو بگیری درد و از تنم بگیری ، بزارین برم از اینجا بزارین برم از اینجا... بزارین برم از اینجا... جنگ من با تن تمومه ، بردن و باختن تمومه بزارین برم از اینجا ، موندن و رفتن تمومه نمیخوام ، آه ، نمیتونم... به لبم رسیده جونم... نزارین اینجا بمونم ، بزارین برم از اینجا بزارین برم.... [ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۳ ق.ظ ] [ خورشید شیری ]
کفتر جلد خستگی هامو بگیری ،
غم چشمامو بگیری درد و از تنم بگیری ، بزارین برم از اینجا بزارین برم از اینجا... جنگ من با تن تمومه ، بردن و باختن تمومه بزارین برم از اینجا ، موندن و رفتن تمومه نمیخوام ، آه ، نمیتونم... به لبم رسیده جونم.. نزارین اینجا بمونم ، بزارین برم از اینجا بزارین برم از اینجا... خستگی هامو بگیری ، غم چشمامو بگیری درد و از تنم بگیری ، بزارین برم از اینجا بزارین برم از اینجا... بزارین برم از اینجا... جنگ من با تن تمومه ، بردن و باختن تمومه بزارین برم از اینجا ، موندن و رفتن تمومه نمیخوام ، آه ، نمیتونم... به لبم رسیده جونم... نزارین اینجا بمونم ، بزارین برم از اینجا بزارین برم.... [ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۳ ق.ظ ] [ خورشید شیری ]
[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٥ ق.ظ ] [ خورشید شیری ]
نیم ساعت از کلاس گذشته به دوستم اس دادم نمیای؟ جواب داده مگه شروع شده؟ میگم پـَـ نـَـ پـَـ مدیر آموزشگاه دستور داده تا تو نیای هیچ کلاسی تشکیل نشه!
[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٠ ب.ظ ] [ خورشید شیری ]
اگر ما عاشق باشیم دنیا نور عشق ظلمت گناه را از بین می باید که جویای عشق دیگران باشیم ، حتی با وجود ترس از این که دست رد به سینه ما با ترس از نگاه های تند ، با ترس از سنگدلی هرگز نباید اجازه دهیم که از جست و جوی عشق دست بکشیم. پائولو کوئیلو فیض بردین؟
[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٦ ب.ظ ] [ خورشید شیری ]
اول یک سوال؟ مامانم میگه: هیچی فقط رو قبر کمتر می نویسن!!! همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره،دلِ تنگمو شکستی دروغــــــــــه
چه جوری دلت میومد، منو اینجوری ببینی
با ستاره ها چه نزدیک، منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی، ولی گفتم که دروغه
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می مونم
بی تو و اسمت عزیزم، اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی نداره دلِ من خیـــــــــلی صبــــــــــوره
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره، دلِ تنگمو شکستی دروغـــــــــه
همه میگن که تو نیستی همه میگن که تو مُردی
همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی دروغـــــــه اینم واسه همه اونایی که کسی رو از دست دادن...
[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٥ ب.ظ ] [ خورشید شیری ]
من هنوزززز کشف نکردم: 1-هدف از گرفتن امتحانا به طور سخت چیهه؟؟!! 2-چرا بچه ها میان مدرسه میگن همین الان نگاه کردم فقط اصلا نخوندم!!!! 3-وقتی که مراقبا میان همه ورقتو میخونن؟ 4-درستتت از جایی که میگن سوال نمیاد سوال میدن؟ 5- موقع امتحانا کلاس برگزار می کنند بعد هیچ معلمی درس نمیده؟ و نهایتا میپرن رو اعصاب آدم...
[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ب.ظ ] [ خورشید شیری ]
باران نیا باران زمین جای قشنگی من از جنس زمینم٬ خوب میدانم که اینجا جمعه بازار و دیدم عشق را در بسته های در این جا قدر مردم را به جو اندازه در اینجا شعر حافظ را به فال٬کولیان نیا باران زمین جای قشنگی من از جنس زمینم خوب که گل در عقد زنبور است ولی از یک طرف سودای یک طرف پروانه راهم دوست نیا باران پشیمان میشوی از زمین جای قشنگی نیست... [ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٢ ب.ظ ] [ خورشید شیری ]
زندگی را بدون باران دوست ندارم.بارانی که در هر قطره اش داستان هایی عجیب نهفته است داستان هایی که زندگی مردم را پرس و جو می کند و باران زندگی قطره اشک های ابر های تصمیم گیرنده است .ابر هایی که زندگی را در زمین دیده اند داستان مردم را شنیده اند و اشک هایشان را دیده اند ابرهای دل سوز که طاقت دیدن زجر های مردم را ندارند پس میبارند و میبارند تا اخرین قطره ی خونی که در آن نهان مخملی نهفته است می بارند و از بین می روند .آن ها به اتمام می رسند اما از بین قطره خون های بی رنگشان دوباره خورشید نوزادی را به آسمان می فرستد نوزادی که تا به سن تصمیم گیری نرسد باد ها او را جا به جا می کنند نوزادی که بی هیچ سرپناهی اسیر ابر های بد ذات سیاه می شود و او هم از بین می رود مردمان بدون باران چه بگویند .اگر باران هم نبود این موجود دو چشمی پیش چه کسی درد و دوا می گشایند آه نمی دانم که در فراسوی این قله چه پنهان است که این قدر برایش می کشند و کشته می شوند می خوردند و خورده می شوند نابود می کنند و نابود می شوند شکست می دهند و شکست می خورند .دستانم را به طرف باران دراز می کنم و چهره عمناکم را به طرف آن ها می برم و عاشقانه تک تکشان را لمس می کنم .با تمام وجود می گویم در فراسوی این قله تنها یک چیز نهفته است «هوس»
[ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٥ ب.ظ ] [ ماه آبی ]
آسمان عاشقانه اشک هایش را بر گونه های زمین جاری می کند.هق هق صداهایش را می شنود.با دست های مخملی اش زمین را غرق نوازش می کند.زمین طاقتی بی اندازه را می شکند.زبان به سخت می گشاید: ای مادرم چرا ناله هایت را چو شلاقی به قلبم می کوبی؟مرا این چنین طاقت نیست.آسمان نفسی عمیق می کسد و تن درختان بید را می لرزاند.سپاس می گوید؛ناله هایم ناله نیست.بلکه تکه تکه شدنم در پاس شکفتن شاپرکی است.اشک هایم قطره ی خون غنچه های شکفتنی است!آه! ای صحرای بزرگ طبیعت،زجه هایم عاشقانه ندیدن بوسیدن نیست...
متن از خودمون!! [ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۸ ب.ظ ] [ ماه آبی ]
|
||
| [ : ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||