باران زندگی

                                                 

زندگی را بدون باران دوست ندارم.بارانی که در هر قطره اش داستان هایی عجیب نهفته است داستان هایی که زندگی مردم را پرس و جو می کند  و باران زندگی قطره اشک های ابر های تصمیم گیرنده است .ابر هایی که زندگی را در زمین دیده اند داستان مردم را شنیده اند و اشک هایشان را دیده اند ابرهای دل سوز که طاقت دیدن زجر های مردم را ندارند پس میبارند و میبارند تا اخرین قطره ی خونی که در آن نهان مخملی نهفته است می بارند و از بین می روند .آن ها به اتمام می رسند اما از بین قطره خون های بی رنگشان دوباره خورشید نوزادی را به آسمان می فرستد  نوزادی که تا به سن تصمیم گیری نرسد باد ها او را جا به جا می کنند نوزادی که بی هیچ سرپناهی اسیر ابر های بد ذات سیاه می شود و او هم از بین می رود مردمان بدون باران چه بگویند .اگر باران هم نبود این موجود دو چشمی پیش چه کسی درد و دوا می گشایند آه نمی دانم که در فراسوی این قله چه پنهان است که این قدر برایش می کشند و کشته می شوند می خوردند و خورده می شوند نابود می کنند و نابود می شوند شکست می دهند و شکست می خورند .دستانم را به طرف باران دراز می کنم و چهره عمناکم را به طرف آن ها می برم و عاشقانه تک تکشان را لمس می کنم .با تمام وجود می گویم در فراسوی این قله تنها یک چیز نهفته است «هوس»

/ 0 نظر / 11 بازدید